محمد ابراهيم آيتى
551
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
مىگشتيم . گفت : نزد محمّد نرفتهاى ؟ گفت : نه . چون « بديل » رفت « أبو سفيان » گفت : اگر « بديل » به مدينه رفته باشد ، شترش در آنجا هسته خرما خورده است . سپس به جايى كه شتر « بديل » خسبيده بود رفت ، و از پشكهاى شترش برداشت و شكست ، و هسته خرما در آن ديد و گفت : به خدا قسم كه : « بديل » نزد محمّد رفته است . ابو سفيان بيچاره « أبو سفيان » با شتاب راه مدينه در پيش گرفت ، چون به مدينه رسيد ، بر أمّ المؤمنين « أمّ حبيبه » : دختر خويش وارد شد ، امّا چون خواست روى تشك رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - بنشيند ، دخترش آن را به هم پيچيد و از نشستن پدر روى آن مانع شد ، « أبو سفيان » گفت : دخترم ! نمىدانم كه آيا مرا از اين تشك حيف دانستى يا اين تشك را از من ؟ گفت : اين تشك از آن رسول خدا است و تو مرد مشرك و پليدى هستى و دوست نداشتم كه روى تشك رسول خدا بنشينى . « أبو سفيان » گفت : راستى كه پس از رفتن از پيش من بد دخترى شدهاى . « أبو سفيان » نزد رسول خدا شرفياب شد . و در باب تمديد عهدنامه با وى سخن گفت و پاسخى نشنيد . آنگاه از بعضى از صحابه خواست تا با رسول خدا در اين باب صحبت كنند ، و آنها هم زير بار نرفتند . سپس نزد علىّ بن أبى طالب - عليه السلام - رفت و فاطمه - عليها السلام - و حسن بن على هم در خانه بودند ، پس آغاز سخن كرد و از على خواست تا دربارهء وى نزد رسول خدا شفاعت كند . على گفت كه : رسول خدا تصميم گرفته است و ما را ياراى آن نيست كه با وى چون و چرا كنيم . آنگاه از فاطمه - عليها السلام - خواست تا پسرش حسن را بفرمايد كه : قريش را پناه دهد ، و قرار صلح آنان را تأكيد و تمديد كند . فاطمه گفت : پسرم هنوز كودك است ، و به آن حدّ نرسيده است كه اين گونه كارها را انجام دهد . « أبو سفيان » ديگر بار دست به دامن على شد و گفت : اى أبو الحسن ! كار بر من